خاطرات میگذرند و من فقط نگاهشان میکنم....
فقط به گذشتشان....
۲ سال پپش وقتی وبلاگ زدم...کی فکر اینجاشو میکرد...
که روزی عاشق بشم....
عاشق دخترک معصومی که از ته دل دوستش دارم...
باعث بشه چشمان سردم بعد از سالها خیس شوند...
۱۸ سال پیش...دنیا اومد....مدتی پیش تولدم بود....
با اون دخترک...بهش میگم ANGLE
چون برام مثل فرشته میمونه....
قطره اشکام روی گونه هام میفته...وقتی به یادم میارمش...
در میان خاطراتم...چیز های بساری میگذرد.....
ولی اون مثل قاب عکس...دور همه ی خاطراتم بسته شده...
هر خاطره..با اون یا بدون اون ....منو یادش میاره...
تو تنهایی خودم های...های...گریه میکنم....
توی خونمون دستمال کاغذی نیست...
اشک ها برای خودشون شادی میکنند...از روی گونه هام به روی میز سر میخورند...
میخندم....
به شادی اشک ها....که خودشون نمیدونند چه غمی با خودشون دارند...
با صورت کثیف دراز میکشم...
به سقف خیره میشم...
پشه ی بی نوایی که به دنبال قطره خونی میگرده...
خون دل من...
که فقط از گذشت خاطره ی جاری شده...
میگذرم و محو میشوم...
CAN WISH IT......
|